X
تبلیغات
زولا
نامه ها
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1383

اگه خداوند لطف کنه و منو از رو زمین برداره ... بسیار ازش ممنون میشم .... آخه اینم شد زندگی؟ سوتی پشت سوتی ....

یه مدت شرکت نبودم ها ...

این امیر علی فضول .... اومده همه کاسه کوزه مار و به هم ریخته .... ایش ....

بچه هم انقدر تغس میشه ! (تقس رو درست نوشتم؟)

طفلکی بابام شکه شده .....

آخه تقصیر من نیست که ... اگه چیزهایی که به نظر من خلاف نیست .... به نظر این بابا جونم هم خلاف نباشه ... مشکلمون حل میشه ...

 

 

 

 

 

عاشق که شدم

دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و هوا رفت

اونقدر بالا و بالا رفت تا چسبید به خورشید و ترکید

حالا مواظبم این وفعه یه نخ به سر دنیا ببندم

که خیلی بالا نره

میترسم این بار یا گم شه یا بترکه ...

 

 

 

همه میرن جلو پنجره تا مردم رو ببینن .... آسمون رو ببینن خیابون رو ببینن .... یه کم دلشون باز شه

ولی این پنجره من خیلی عوضیه

هر وقت میرم جلوش

فقط خودمو نشون میده

دیگه حالم داره از ریخت خودم به هم میخوره! ....

شل سیلور استاین ...

این بچه ... کم کم داره منو عاشق خودش میکنه ها ..... آهای بچه ... با تو ام ...... کمتر منو عاشق خودت کن .... آخه گناه دارم ....

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 68521


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها